من شکستم آری تو شکستم دادی
من غریبم آری تو غریبم کردی
تو مرا هموچون شمع از سر جورو جفا سوزاندی
تو مرا سوزاندی تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی
تو مرا از بودن؛ تو مرا از ما؛تو مرا ترساندی
تو مرا از فردا... تو مرا از دریا...تو مرا ترساندی
من اسیرم آری تو اسیرم کردی
بی خبر از باران تو کویرم کردی
از شراب دوری تو چه سیرم کردی
من شکستم آری تو شکستم دادی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:35 توسط م....
|
دیروز و فردا هــــ ـــــر دو نامردند ...!
دیروز با خاطراتشـ ـــــ
و
فردا با وعده هایشــ ـــ ...
مرا فریبــــــ ـــ دادند
تا
نفهممـ ــ امروزمـ ـــ چگونهــ ــ گذشتـــ ــ
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 16:10 توسط م....
|
آی رفـــــیــقم.. بآ مَــن بــآش.. فَقَط بـــآش...
بـــــــــذار آوازه هـــآی رفــــآقــتمـــــ ون...
چنـــــآن تو شــــ هر بپیـــــچــــ هـ کــه رو ســــــیاه بشــن...
اونـــآیــــــے که سر جدآییــــمون شرط بســـــتن...
بـــــــــذار آوازه هـــآی رفــــآقــتمـــــ ون...
چنـــــآن تو شــــ هر بپیـــــچــــ هـ کــه رو ســــــیاه بشــن...
اونـــآیــــــے که سر جدآییــــمون شرط بســـــتن...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:56 توسط م....
|
می گفتم در قانون من
چه بدانی چه ندانی،
چه بخوانی چه نخوانی
وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
...شعر می شود...
اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند!
شعر امشبم تنها یک کلمه است:
تــــــ ــو!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 9:30 توسط م....
|
کاش می فهمیدی ….
قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی:
بمان…
نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛
و آرام بگویى:
هر طور راحتى
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 9:28 توسط م....
|
تو چه گفتی سهراب؟؟