من شکستم آری تو شکستم دادی

من غریبم آری تو غریبم کردی

تو مرا هموچون شمع از سر جورو جفا سوزاندی

تو مرا سوزاندی تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی

تو مرا از بودن؛ تو مرا از ما؛تو مرا ترساندی

تو مرا از فردا... تو مرا از دریا...تو مرا ترساندی

من اسیرم آری تو اسیرم کردی

بی خبر از باران تو کویرم کردی

از شراب دوری تو چه سیرم کردی

من شکستم آری تو شکستم دادی

دیروز و فردا هــــ ـــــر دو نامردند ...!

دیروز با خاطراتشـ ـــــ

و

فردا با وعده هایشــ ـــ ...

مرا فریبــــــ ـــ دادند

تا

نفهممـ ــ امروزمـ ـــ چگونهــ ــ گذشتـــ ــ

آی رفـــــیــقم.. بآ مَــن بــآش.. فَقَط بـــآش...

بـــــــــذار آوازه هـــآی رفــــآقــتمـــــ ون...

چنـــــآن تو شــــ هر بپیـــــچــــ هـ کــه رو ســــــیاه بشــن...

اونـــآیــــــے که سر جدآییــــمون شرط بســـــتن...

می گفتم در قانون من
چه بدانی چه ندانی،
چه بخوانی چه نخوانی
وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
...شعر می شود...

اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند!
شعر امشبم تنها یک کلمه است:

تــــــ ــو!‬

کاش می فهمیدی ….
قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی:
بمان…
نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛
و آرام بگویى:
هر طور راحتى