بــــاور کن خیلی حـــــــرف است
وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

هی فلانی

هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

پلهای پشت سرت راخراب نکن.

متعجب خواهی شد

اگربدانی که بارهاناچارخواهی شد

ازهمان رودخانه عبورکنی

 

راحتی و خوشبختی را

با هم اشتباه

نگیریم