سرانجام

ماییم که بی سوز دل ارام نداریم

ای دوست به غیر تو دلارام نداریم

ای عشق دل انگیز تو یاد تو گلشن

باغ وچمنی جز تو گل اندام نداریم

خونین دل ما را بنگر کز غم هجران

جز باده یگلرنگو در جام نداریم

گر طالع ما را نبود مهر تو ای ماه

یک اختر تابنده در این شام نداریم

با مستی چشمت چه شود گر بنوازی

ما را که به ساغر می گلفام ندریم ؟

دستت مدد از توست که ما خاک نشینان

پایی کهئ بر اییم  بر آن بام نداریم

یک چند وفاداری .و یک روز محبت

یادی است که از گردش  ایام نداریم

اشفته خوشا عشق و خوشا صحبت امروز

زیرا خبر از کار سرانجام نداریم

 

 

قاسم سیاره متخلص به  (اشفته شهرضایی)

راز وجود!

تو چه هستی ای انسان؟!

تو که هستی ای مغرور؟!

تو که در خود بشکنی همه پرهای صعود ـ

تو که نا آگاهی از پیچ و خک راز وجودـتو که تصویر شکفتن را در نطفه ی گل نتوانی دیدن.

تو که خطهای رهایی را در نقش پر پروانه نتوانی خواندن ـ

تو که یک لحظه غزلهای پرستو را نتوانی دریافت ـ

تو که از بغض گلوگیر شباهنگی در کوچه ی شب غافل و بی خبری ـ تو که از نغمه موسیقی باران بر برگ هیچ لذت نبریـ

تو که نجوای گیاهان را در حجله ی صبح نتوانی بشنودـ تو که هرگز حرکت را وشدن را درسنگ نتوانی دانست ـ

کی توانی دانستـ ـ

شهر اسرار کجاست ؟کی توانی خواندن ـ

آم خط غیب که در دیده ی ما نا پیداست ؟

کی توانی دیدن ـچنگی نغمه گرایی را که از اوـ

سقف نه توی ازل تا به ابد پر زصداست؟

کی توانی دریافت ـکه بهر مویرگ غنچه سرخ ـ

وبر هر پرده  که در هستی ماست ـنقش زیبنده هستی آراست ؟

گوش کن هر تپش تو در کوچه ی رگ ـ

به زیانی که ندانی گوید:

انکه پای خرد و علم بشر ـ

به سراپرده ی ذاتش نرسد -

انکه در قدرت  وشوکت یکتاست ـ

وانکه بی جا و مکانست  در همه جاست ـ

افریننده پایینده ی بی مثل،

خداست

مهدی سهیلی

 

شعر معروف محتشم کاشانی (سدهٔ ۱۰ قمری) در رثای واقعه کربلا که اینگونه آغاز می‌شود:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست

این رستخیز عام، که نامش محرم است

 

 

محتشم کاشانی

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح الّتي حلّت بفنائك


عليك منّي سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار


ولا جعله الله آخرالعهد منّي لزيارتكم


السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين

ایام سوگواری امام حسین ویارانش تسلیت باد

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند
باز هم خورشید رنگ خون گرفت
بر زمین نقشی ز ماتم میزند


باز جام دیده ها لبریز شد
باز زخم سینه ها سر باز کرد
در میان ناله و اندوه و اشک
حنجرم فریادها آغاز کرد


می نویسم شرح این غم نامه را
داستان مشک و اشک و تیر را
می نویسم از سری کز عشق دوست
کرد حیران تیغه شمشیر را


گوئیا با آن همه بیگانگی
آب هم با تشنگان بیگانه بود
در میان آن همه نامردمی
اشک آب و دیده ها پیمانه بود


تیغ ناپاکان برآمد از نیام
خون پاکی دشت را سیراب کرد
خون خورشید است بر روی زمین
کآسمان تشنه را سیراب کرد


می شود خورشید را انکار کرد؟
زیر سم اسبها در خاک کرد؟
می شود آیا که نقش عشق را
از درون سینه هامان پاک کرد؟


گر نشان عشق را گم کرده ایم
در میان آتش آن خیمه هاست
گر به دنبال حقیقت میرویم
حق همینجا حق به روی نیزه هاست


گریه ها بر حال خود باید کنیم
او که خندان رفت چون آزاد شد
ما سکوت مرگباری کرده ایم
....او برای قرنها فریاد شد

بازهم در ماتم روی حسین
باز هم در سوگ آن آلاله ایم
یادتان باشد حیات عشق را
وامدار خون سرخ لاله ایم

دل بی تاب

دل بی تاب من با دیدنت ارام میگیرد

اگر دوری ز اغوشم نگاهم کام میگیرد

مرا گر مست میخواهی نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جام میگیرد

تونوشین لب میان بزم خاموشی  ولی چشمم

زهر موج نگاه دلکشت پیغام میگیرد

مهدی سهیلی