غنای غم

از غم جدا نشو که غنا میدهد به دل

اما چه غم ؟غمی که خدا میدهد به دل

 

گریان فرشته ای است که در سینه های تنگ

از اشک چشم نشو ونما میدهد به دل

 

این صبر تلخ نغمه شیرین ماست

با اشک شور خود که شف میدهد به دل

 

بس خنده ها که ظلم تن و ظلمت دل است

ای زنده باد غم که ضیا میدهد به دل

 

ای اشک  شوق اینه ام پاک کن ولی

رنگ غم مبر که صف میدهد به دل

 

غم صیغل خداست خدایا ز ما مگیر

این جوهر جلی که جلا میدهد به دل

 

استاد شهریار

 

 

دوست دارم عزیزم

چه بی هیاهوست این خلوت نهانم
شعله ای بیافروز
تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره
تو را به تصویر در آورم
غزلهایم برای توست
چرا که تو قطب زنده غزلهای منی
ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم

دوست دارم عزیزم

به نام انکه افتاب مهرش در دلم هرگز غروب نکند

دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم

کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه بر

گشتم